زمان ثبت : پنجشنبه 13 تیر ماه سال 1387 در ساعت 3:28 PM
نویسنده : ایده
عنوان : Friends

احساس بیقراری میکنم. آشفته ام. هی این ور و اون ور میرم و دور خودم میچرخم. هیچ کاری به ذهنم نمیرسه که انجام بدم... یه لحظه دلم هوس میکنه سریال Friends رو ببینم. میرم سراغ دی وی دی ها. اما هر چی دی وی دی ازین فیلم دارم رو دیدم. تما اپیزودهای موجود رو حداقل دوبار دیدم. دلم میگیره... دلم میخواست Friends ببینم. بی خیال میشم. میرم ماهوراه رو روشن میکنم تا یه ذره آهنگ گوش بدم بلکه آروم بگیرم. ماهواره روشن میشه. دستم اشتباهی میره روی دکمه یه کانال نامربوط که تا حالا بازش نکرده بودم. ناگهان....... بله! تیتراژ سریال Friends رو میبنیم. باورم نمیشه. دهنم باز مونده. این Friends هست. داره این فیلمو نشون میده. تازه شروع شده. انگار این فیلمو دارن واسه من پخش میکنن. انگار دنیا دست به دست هم داده تا من این Friends رو ببینم. میشینم و نگاه میکنم. کلی میخندم. حالم خوب میشه. بیقراریم رفع میشه...

چقدر قشنگه حس کنی یه چیزی توی این دنیا فقط به خاطر تو اتفاق افتاده. کلی کیف داد...



زمان ثبت : چهارشنبه 12 تیر ماه سال 1387 در ساعت 9:28 PM
نویسنده : ایده
عنوان : دمپایی رو مین کوبی!

 

ایده توی جلسه با معاون محترم و کارشناسان فنی

معاون محترم: هزینه مین روبی رو چقدر در نظر گرفتید؟

کارشناس محترم فنی: کیلومتر مربعی 30 دلار

معاون (در حالی که برق از چشماش پریده!): فکر کردید اونجا هم ایرانه که با یه لنگه دمپایی بیفتن توی فیلد و مین روبی کنن؟!! این چه قیمتیه؟!!

ایده (در حالی که هیچ وقت نتونسته خودشو در موقعیتهای رسمی کنترل کنه): هر هر هر...

Ps: الان که عکسو دوباره نگاه کردم متوجه شدم بس که به فارسی چیزی ننوشتم دستخطم رسمن رفته به فنا.

-----------------------

4-5 سال پیش صاحب این دستا گاهی به خودش شک میکرد از زندگی که داشت. بس که خوش بود.

3-4 سال پیش صاحب این دستا چیزایی رو تجربه کرد که هیچ وقت به ذهنشم خطور نمیکرد باهاشون مواجه بشه.

2-3 سال پیش صاحب این دستا خوووووب خودشو تو بازی زندگی شناخت.

یکی دو سال پیش ایده قصه ما فهمیده بود که هم  obsessive هست و هم paranoid...

این روزا ایده بی تفاوته به همه چیز. دیگه نه  obsessive هست نه paranoid...



زمان ثبت : سه شنبه 11 تیر ماه سال 1387 در ساعت 08:00 AM
نویسنده : ایده
عنوان : کتاب‌خوانی

تا حدی اینطوریه که هر نویسنده‌ای اکثر آثارشو با سبک کاملن خاص و فضای مشخص خودش می‌نگاره. تنها نویسنده‌ای که من با خوندن کتابهاش دچار این حس نشدم، گابریل گارسیا مارکز هست. هر کتابش یه دنیاییه واسه خودش. البته این که کسی توی فضای تکراری به خلق اثر بپردازه هم به هیچ عنوان نمی‌تونه مورد انتقاد صرف قرار بگیره. برعکس ماکرز داستایوفسکیه. من نمیتونم بفهمم چرا اینقدررررر فضای نوشته‌هاش مشابه همه. نحوه نگارش. نحوه شخصیت پردازی. تم داستان و ... در مورد هاینریش بل هم همین عقیده رو دارم. کتابهاشو خیلی دوست دارم اما تکراری بودن فضا رو توی نوشته‌های اونم حس میکنم. می‌خوام این نتیجه رو بگیرم که وقتی نویسنده‌ای توی فضاهای تکراری داستان می‌نویسه هم خوبه و هم بد. اگر از یکی از آثارش خوشم بیاد تمام کتابهاشو می خونم اما کافیه فقط از یکی خوشم نیاد، مطمئن خواهم بود که دیگه هیچ کدوم از کتابهاشو نخواهم خوند. البته من به هیچ عنوان خودمو آدم اهل نظری نمیدونم. در زمینه مسائل ادبی و سبک‌های نوشتاری اطلاعات زیادی ندارم. با این همه تمام چیزی که یه نویسنده رو نویسنده میکنه اظهار نظر همین خواننده‌های امثال من هستن که با دید ادبی نصفه و نیمه‌شون نویسنده و آثارشو انتخاب میکنن.

صرفنظر از رویکرد نویسنده نسبت به نوشتن آثارش، تم داستان هم عامل خیلی مهمیه واسه من در انتخاب کتاب. فکر کنم برعکس خیلیا من ترجیح میدم داستان یه روند نسبتن ساکن و افقی رو طی کنه. زیاد تمایلی به بالا پائین و افت و خیزهای داستان ندارم. گاهی وقتها تو دلت میخواد از داستان چیز یاد بگیری. شخصیتها رو آنالیز کنی. اونها رو مجسم کنی و حتی به نقد بکشیشون. روند سینوسی داستان میتونه یه مانع باشه واسه فکر کردن خواننده در مورد این مسائل. البته این خودش می تونه یه حربه باشه واسه خیلی از نویسنده‌ها که جلوی گسترش و بسط افکار خوانندهها‌شونو بگیرن. به همین خاطره که معمولن داستان‌نویسان بزرگ و شناخته شده داستانهاشون خیلی روند سینوسی نداره. خوب اعتماد به نفسشون بالاست دیگه!